تبليغاتX
نویسندگان

نویسندگان

معرفی آثار نویسندگان مطرح

این زن...

 

تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه‌ها و دریاها را گریستم
ای پری‌وارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد!

حضورت بهشتی‌ست
که گریزِ از جهنم را توجیه می‌کند،
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 19:20  توسط z  | 

آیینه ام را در برابر آیینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم...

سخنرانی  شاملو در دانشگاه برکلی، کالیفرنیا/ ۱۳۶۹ شمسی :

«من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند. نه ابرو درهم می‌کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه‌بان دیگران است. نه ایرانی را به غیرایرانی ترجیح می‌دهم نه انیرانی را به ایرانی. من یک لر ِ بلوچ ِ کردِ فارسم، یک فارس‌زبان ترک، یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی ِ آسیایی‌ام، یک سیاه‌پوستِ زردپوستِ سرخ‌پوستِ سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بل‌که بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌کنم. من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم. ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد، نه لالایی.»

دانلود شعر روزگار غریبی است نازنین با صدای شاعر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 15:15  توسط z  | 

لحظه های سبز

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 15:18  توسط z  | 

به قول پرستو

و قاف ، حرف آخر عشق است.

آنجا که نام کوچک من آغاز می شود.

قیصر امین پور

افتتاح آرامگاه قیصر امین پور

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 14:36  توسط z  | 

شعر بازی حمید مصدق و فروغ فرخزاد

شعر زیبای حميد مصدق

 


تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه 
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك 
و تو رفتي و هنوز، 
سالهاست كه در گوش من آرام آرام 
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم 
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت !

جواب زيباي فروغ فرخ زاد 

من به تو خنديدم 
چون كه مي دانستم 
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي 
پدرم از پي تو تند دويد 
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه 
پدر پير من است 
من به تو خنديدم 
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم 
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و 
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك 
دل من گفت: برو 
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... 
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام 
حيرت و بغض تو تكرار كنان 
مي دهد آزارم 
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 18:14  توسط z  | 

نادر ابراهیمی

هلیا!

من هرگز نخواستم از عشق،افسانه ای بیافرینم!

باور کن!

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم،کودکانه و ساده و روستایی

من ازدوست داشتن، فقط لحظه ها را می خواستم .

آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم.

آن لحظه ای که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه ، رطوبتی سحرگاهی داشت.

آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید.

لحظه رنگین زنان چای چین

لحظه فروتن چایخانه های گرم، در گذرگاه شب

لحظه دست باد بر گیسوان تو

لحظه نظارت سرسختانه ناظری ناشناس بر گذر سکون

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

من برای گریستن نبود که خواندم.

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم که از عشق برجی بیافرینم مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان می شناختم.

هلیا!

تو زیستن در لحظه ها را بیاموز

و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین!

مرگ سخن دیگریست.

مرگ ،سخن ساده ایست.

و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گقت.

که چه سوگوارانه است تمام پایان ها.

برای تو از لحظه های خوش صوت

از بی ریایی یک قطره آب-که ازدست می چکد

و از تبلور رنگین یک کلام

و از تقدس بی حصر هر نگاه ـ که می خندد.

برای تو از سرزدن سخن می گویم.

رجعتی باید هلیای من!

رجعتی دیگر باید

به حریم مهربانی گلهای ابریشم

به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی

به یاد صبح

که بیدار می کند

چه نرم ، چه مهربان ، چه دوست

رجعتی باید هلیای من!

به شادمانی پرشکوه اشیاء...

نادر ابراهیمی

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 11:14  توسط z  |